پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

427

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

پادشاه كه مرد بسيار سالخورده‌اى بود به هم رسيدند و چون پادشاه به بنياد شهرى پرداخته بود كراسوس از راه نكوهش و ريشخند به او چنين گفت : اعليحضرت در ساعت دوازدهم به بنياد شهر برخاسته‌ايد . پادشاه پاسخ داد : مگر سردار به اين لشكركشى خود به ايران ( پارتيا ) زودتر از آن برخاسته‌ايد ؟ اين سخن را از آن جهت گفت كه كراسوس اين هنگام شصت سال داشت و خود سالخورده‌تر از آن مىنمود . بارى در اين آغاز كار بخت با كراسوس همراه بود و به آسانى جسرسى به روى ايوفراتيس ( فرات ) بسته سپاهيان را بىگزند و آسيب بگذارنيد و شهرهايى را از آن ميسوپوتاميا ( بين النهرين ) به دست آورد . مگر يك شهرى كه اپولونيوس « 1 » به خودكامگى در آن فرمانروا بود و در برابر روميان ايستادگى كرده صد تن از ايشان را بكشت . كراسوس آن شهر را با زور گرفت و تاراج نمود و مردمش را به بردگى فروخت . اين شهر را يونانيان زينودوتيا « 2 » مىناميد . كراسوس چون آن جا را گرفت به سپاهيان دستور داد كه بر وى چون امپراتورى سلام دهند . و اين كار به سپاهيان بد آمد . زيرا گفتند مگر به كارى بهتر از اين اميدوار نيست كه از چنين كار كوچكى چندان به خود مىبالد . به‌هرحال كراسوس در اين شهرهاى تازه گشاده هفت هزار پياده و يك هزار سواره به پاسدارى نشانده خويشتن به سوريا بازگشت كه زمستان را در آنجا بگزارد و چون به آنجا رسيد پسرش كه با قيصر در گااول « 3 » همراه و دليريها نموده و نشانها و پاداشها از او يافته بود نزد وى آمد و يك هزار سواره برگزيده با خود آورد . نخستين خطا از كراسوس در اينجا سر زد و كارى بود كه اگر خود سفر و لشكركشى را كه سراپا خطا بوده به شمار نياوريم ، اين بزرگ‌ترين خطايش شمرده خواهد شد . زيرا در جايى كه بايستى بىدرنگ پيش برود و شهرهاى سلوكيا و بابل را كه اين زمان بر

--> ( 1 ) . Appllonius ( 2 ) . Zenodotia ( 3 ) . Gaul نام مردمى است كه در خاك فرانسه نشيمن داشته‌اند و آن خاك هم به نام ايشان گااول خوانده مىشد كه سپس با مردم « فرانك » درآميخته و از ميان رفته‌اند .